تنهااام

من خیلی تنهام! منظورم از خیلی یعنی،تنهاتر از من خود منم! دلم از همه گرفته است،حتی از خاطرات تلخی که در ذهن من رژه میروند و خاطرات شیرینی که امروز تمام شده اند و جای خالی شان مرا عذاب میدهد... خدا هم فقط می نگرد. فقط نگاه میکند،آه مرا نمی شنود... این افکار شوم مانند تیغه ی برنده ی چاقو سرتاسر دل کوچک مرا در برگرفته اند و آه مرا از اعماق وجودم در صدای سرد و جهنم شده ام،میشکنند و شدم... نه همدلی و نه همراهی؛خودم هستم و کتاب های ساکتم و ماژیک های شادم که هیچ کدام غم مرا درک نمی کنند حتی این خودکار مشکی پوشیده هم حال مرا نمی فهمد،چرا که از ابتدا مشکی بوده و خاصیتش این است و حال مرا طبیعی می پندارد.و من تنها در اتاق به ساعت هایی که گرد بر گرد هم می آیند و می روند خیره شده ام... فقط از خدا، خدایی میخواهم... خدایا! برایم خدایی کن...
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد